X
تبلیغات
حامی گرگ های ایران

حامی گرگ های ایران

طبیعت و حیات وحش ایران

گرگ ایرانی

 

 

كاوه حاتمی - گرگ ها اجداد سگ های اهلی امروزی هستند و برای اولين بار مردمانی از ايران توانستند گرگ ها را رام كنند .

با وجود ديد غالبا منفی كه به گرگ ها وجود دارد ، اگر نگاهی به كشور خود و رفتار ايرانيان با گرگ ها بيندازيم ، می بينيم كه با وجود قصه های فراوانی كه در مذمت گرگ ها وجود دارد ولی باز هم نوعی نگاه آميخته با احترام نسبت به آنها پيدا می شود .

برخلاف انتظار همگان كه فكر می كنند گرگ ها موجودات فراوانی در ايران هستند ، بايد اذعان كرد كه عكس قضيه صادق است . تعداد گرگ ها در ايران به كمتر از ۱۰۰۰ قلاده می رسد . به مفهوم ساده تر گرگ ها در ايران در حال انقراض هستند . مدافعان واقعی طبيعت و تجسم عينی وفاداری و خانواده دوستی در روزگار ما ، در آستانه نابودی كامل قرار گرفته است .

هر روز در سراسر دنيا آموزش های كاربردی در مورد گرگ ها وجود دارد و قوانين حفاظتی از آنها سخت گيرانه تر می شود . در ايران طبق قوانين سازمان حفاظت محيط زيست ، گرگ گونه ای زيانكار محسوب می شود و رسم كله گرگی كه به شكارچی گرگ جايزه و هديه ای تعلق می گيرد ، با جديت دنبال می شود . شكارچيان و بسياری از مردم كه شايد بسياری از آنها به عمرشان نتوانند گرگی را از نزديك ببينند ، اولين چيزی را كه در مورد گرگ ياد می گيرند نفرت از آن است .

از اين روست كه از تعداد گرگ ها روز به روز در كشور كاسته می شود . وجود سلاح غيرمجاز ، استفاده از سم ، خراب كردن لانه و زنده به گور كردن توله گرگ ها و همچنين فروش آنها در بازار سياه ، آنها را با خطر جدی مواجه كرده است و امروزه در مناطق كشور با كاهش جمعيت گرگ ها مواجهيم ؛ حتی در بعضی مناطق كاملا از بين رفته اند .

گرگ ها طعمه خود را به راحتی می درند . آنها ۴ دندان نيش پر قدرت دارند كه اندازه آنها به ۵ سانتيمتر مي رسد . ميان گرگ ها ، حواس بينايی ، شنوايی و بويايی فوق العاده هستند . شنوايی در گرگ ها بسيار قوی است . آنها می توانند صدای زوزه گرگ های ديگر را از فاصله حدود ۴۵ كيلومتری تشخيص بدهند . آنها می توانند آهسته ترين صداهايی را بشنوند كه برای انسان غير قابل شنيدن است . گوش گرگ ها اين قابليت را دارد كه با گردش ۱۸۰ درجه ای خود ، جهت صدا را بيابد .

گرگ ها موجوداتی كاملا اجتماعی هستند و بين آنها ارزشمند ترين مساله ، گله يا خانواده ای است كه به آن متعلقند . فرماندهی گله را قوی ترين گرگ نر يا ماده عهده دار می شود .

گرگ ها معروف هستند به خوردن آدم و گوسفند ولی لازم به ذكر است كه گرگ ها اساسا از انسان و مناطقی كه انسان زندگی می كند ، گريزان هستند .

بيشتر غذای گرگ ها را طعمه هايی نظير آهو ، كل ، بز ، قوچ و ميش تشكيل می دهند . ولی از آنجا كه كاهش جمعيت شكار در كشور محسوس است ، رژيم غذايی گرگ ها نيز دستخوش تغييراتی شده است . مثلا زباله های شهری و مزارعی كه در آن جوندگان وجود دارند ، غذای اصلی گرگ ها را نيز زباله و جوندگان تشكيل می دهند . گرگ ها حتی گياهخواری نيز می كنند و در بعضی مناطق كشور مانند مراكان به هندوانه و در برجرود به محصول انگور لطمه می زنند . اين بدان جهت است كه با كاهش طعمه ، جانور بايد منابع غذايی جايگزين داشته باشد و اگر اين منابع نيز از دسترس گرگ خارج شود ، آنگاه به سمت مناطق روستايی می آيند و دست به شكار دام می زنند كه در بسياری از موارد ميزان خسارات بسيار اندك است . طی يك تحقيق كه در مورد گرگ ها انجام گرفت ، مشخص شد كه گرگ ها اساسا علاقه ای نه به دام و نه به انسان دارند و بيشتر غذای خود را از زباله های شهری تامين می كنند . موردی كه باعث شده گرگ ها به آدمخواری معروف شوند ، مربوط به گرگ هايی است كه با افزايش سن ، قدرت و توان شكار كردن را از دست می دهند و در اين ميان بسيار كم اتفاق می افتد كه به جای زباله ( كه دردسر كمتری برای گرگ ها دارد ) ، به سراغ انسان بروند .

بعضی انسان ها با سواستفاده از نا آگاهی بقيه افراد ، به اين موضوع دامن زده و دست به كشتارهای وحشيانه حيات وحش می زنند و دقيقا به اين علت است كه اكنون ده ها سال است كه بزرگترين و غرور آفرين ترين جانوران كره خاكی ، اكنون سالهاست كه در ايران برای ابد ، آرام گرفته اند ؛ يعنی ببر مازندران و شير ايرانی .

از آنجا كه طبق قوانين سازمان محيط زيست گرگ ها موجوداتی زيانكار هستند ، از اين رو كاملا بی دفاع مانده اند و پروژه ای كه بتوان آن را حفاظتی ناميد تاكنون ديده نشده است . تنها معدود برنامه هايی كه انجام می شود مربوط به انتقال آنها از يك محيط به محيطی ديگر است . به عنوان مثال در دو پروژه كه از آغاز دهه جاری انجام شدند ، جمعا ۱۸ قلاده گرگ به طبيعت بازگردانده شدند كه بسيار اميدبخش است ولی در همين زمان بيش از ۳۰ قلاده گرگ نيز از پای درآمدند كه بر طبق اخبار تاييد نشده ای ، ۷ گرگ ديگر نيز به زودی كشته می شوند . خشن ترين رفتار در مورد گرگ ها نيز مربوط به دهه قبل است كه ۵ قلاده توله گرگ كوچك ، پس از اينكه درون يك بشكه قرار داده شدند ، با گذاشتن بشكه روی آتش، به وضع فجيعی كشته شدند .

گرگ ایرانی ( پارک ملی سیاهکوه )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دستان علوی  | 

بودجه ، پارک ملی یا پارک وحش و باز هم شکار ...

 

به نام آفریدگار ورق های معرفت

 

منابع طبیعی و محیط زیست از مواردی هستند که بودجه های بسیار کمی نسبت به ارزش خود و نسبت به دیگر وزارتخانه ها و سازمان ها ، برای حفاظت از آنها اختصاص داده می شود .

برای کشوری به ثروتمندی ما واقعا تاسف بار است با این همه سرمایه ای که دارد و از طرق مختلف به هدر می رود و هر از چند گاهی خبر یکی از هزاران چپاول شنیده می شود ، به خاطر حفاظت از منابع طبیعی و ملی اش دچار کمبود بودجه باشد و بخواهد با این اوضاع ، از پیکره ی طبیعت درآمد خود را حاصل کند . عادلانه نیست که افرادی سرمایه های این کشور را با خود به دیگر کشورها ببرند و محیط بانان و جنگل بانان و حافظان منابع طبیعی در دورافتاده ترین مناطق این کشور با کم ترین امکانات ( اگر نگوییم بدون امکانات ) جان خود را در راه حفاظت از سرمایه های طرد شده ی این کشور به خطر بیاندازند . و در نتیجه ی نبود بودجه و امکانات ، شش ماه شش ماه حقوق نگیرند و دلسرد و بی تفاوت شوند و در نهایت خود به بلای جان طبیعت تبدیل شوند . اما با این وجود اکثر این حافظان طبیعت با تمام بی مهری هایی که در قبال آنان می شود ، همچنان از میراث طبیعی این کشور مانند اعضای خانواده ی خود حفاظت می کنند .

اگر به جای این همه بحث و جدل بین گروه های مختلف مرتبط با طبیعت و حیات وحش ، این گروه ها به جای متهم کردن یکدیگر و ابراز عقاید گوناگون و بدون منفعت ، سعی خود را بر این می گذاشتند تا دولت ها را متوجه ارزش و سودآوری طبیعت بکنند و آنها را قانع کنند تا بودجه ی بیشتری برای حفاظت از گنجینه های طبیعی اختصاص دهند ، شاید شرایط بهتری پدید می آمد تا امروز که هر کس ساز خودش را می زند و همه به هم ایراد می گیرند .

اما خب همچنان وضع همین است و دولت ها هرگز توجه لازم را به بخش منابع طبیعی و محیط زیست ندارند و کارشناسان ، استادان ، دانشجویان ، حامیان ، علاقه مندان ، تخریب گران ، شکارچیان ، مستند سازان و دهها و صدها مربوطه ی دیگر بر سر و کله ی یکدیگر می کوبند تا بگویند فقط ما درست می گوییم . مسئولین امر هم فقط نظاره گر این دعوا هستند و در حالی که هیچ جایی در این همه بحث و نامه نگاری برای عملکرد نمی ماند ، تنها بازنده ی این جنگ ها طبیعت است . پس حالا که اوضاع به همین منوال است بهتر است سازمان محیط زیست خود دست به کار شود و مانند اکثر کشورهای جهان ، از منابع خود استفاده کند و سرمایه ی خود را برای حفاظت بیشتر افزایش دهد . البته با یک مدیریت درست و اصولی و بر پایه ی تجربه ی کارشناسان طبیعت شناس و به دور از سواستفاده های رایج .

 

 

یک مثال :

در تعریف پارک ملی آمده است مناطق طبيعی به نسبت وسيع و دارای ويژگی های خاص و اهميت ملی به لحاظ زمين شناسی ، بوم شناسی ، جغرافيای زيستی و چشم انداز ، با هدف های حفظ وضعيت زيستی و طبيعی ، بهبود جمعيت گونه های جانوری و رويشگاه های گياهی و همچنين بهره برداری تفرجی به عنوان پارك ملی انتخاب می شوند . پارك های ملی محل های مناسبی برای فعاليت های آموزشی ، پژوهشی و گردشگری در طبيعت به شمار می آيند . به منظور حفاظت بنيادی از تنوع زيستی ، ذخاير ژنتيكی ، يكپارگچی اكولوژيك و چشم اندازها ، فعاليت های مرتبط با بهره برداری های مصرفی و مسكونی در اين مناطق مجاز نيست . به همين دليل ، برای پارك های ملی پشتوانه قانونی حفاظتی مستحكم تری نسبت به ساير مناطق حفاظت شده پيش بينی شده است .

 

آیا تمام پارک های ملی ما چنین وضعیتی دارند ؟

همه می دانیم که شکار و صید مطلقا در پارک های ملی ممنوع است . هم چنین عبور و مرور به خصوص در زون های حساس آنها امکان پذیر نیست .

 

پارک ملی کلاه قاضی یکی از معروفترین پارک های ملی در ایران و استان اصفهان است که حتی از دیگر مناطق ایران گردشگران ، محققان ، عکاسان و شکارچیان را به خود جلب می کند . این پارک در ۲۰ کیلومتری کلان شهر اصفهان واقع شده است و از اولین نقاطی در کشور بود که به دلیل تنوع زیستی بی نظیر مورد حفاظت قرار گرفت . در دهه ی ۴۰ و اوایل دهه ی ۵۰ علاوه بر جمعیت مناسب و زاینده ی پلنگ ، گور ایرانی و یوزپلنگ هم در کلاه قاضی زندگی می کردند ( حتی برخی منابع به زیست خرس قهوه ای در این کوهستان اشاره کرده اند که البته جای تردید دارد ) . گور ایرانی ، یوزپلنگ و احیانا خرس قهوه ای ، در دهه ی ۵۰ منقرض شدند و در دهه های بعدی کاراکال و گربه پالاس هم به آنان پیوستند . در سال های بعد جمعیت پلنگ به شدت کاهش یافت و تعداد قوچ و میش به علت راه سازی و جدا شدن منطقه ی باارزش شاهکوه و تخریب کوه ها به بهانه ی توسعه معدن ، تا چند صد راس کاهش پیدا کرد و دیگر جانوران هم با کاهش جمعیت رو به رو شدند .

این پایان کار نبود . شاید افرادی که در سال ۴۷ کلاه قاضی را به عنوان بهشت جانوران در نزدیکی اصفهان به عنوان منطقه حفاظت شده اعلام کردند ، اصلا چیزهایی مثل آلودگی هوا ، باران اسیدی ، خشک سالی ، جاده های پرتردد ، احداث پادگان ، معدن کاوی و ... در ذهنشان نمی گنجید . کلاه قاضی در طول ۳۰ سال بارها از منطقه حفاظت شده به پارک ملی و پناهگاه حیات وحش رفت و برگشت داشت تا بالاخره در سال ۱۳۷۴ و با وجود نابودی بسیاری از جانوران باارزش و کاهش شدید جمعیت دیگر جانداران ، عنوان پارک ملی به این منطقه پیوست شد تا منطقه ای عاری از آلودگی و فعالیت های انسانی با طبیعتی بکر و حیات وحشی پویا و سالم باشد تا نگین اصفهان شود . اما پیش بینی ها درست از آب درنیامد . مکانی که قرار بود ریه تنفسی اصفهان آلوده گردد و برای معاصران و آیندگان ، نقطه ای بکر و جذاب باشد ، با جزیره ای شدن و خشک سالی و باران اسیدی مواجه است .

درست است هر از چند گاهی شکارچیان به حیات وحش کلاه قاضی دستبرد می زنند اما حفاظت مناسب نمی گذارد این شکارها تاثیر جدی بر روی حیات وحش کلاه قاضی بگذارد . اما خشک سالی که به صورت جدی از یک دهه پیش آغاز شد و در سال های اخیر به اوج خود رسیده است یکی از مشکلات اصلی کلاه قاضی است به طوری که در یکی از سال های گذشته که خشک سالی فشار زیادی بر حیات وحش کلاه قاضی وارد آورد ، آنها به پارک های جنگلی و بوستان های شهر بهارستان هجوم بردند و با کمک محیط بانان و مردم محلی دوباره به منطقه بازگردانده شدند . اگر فقط چند هفته محیط بانانی نباشند که آبشخورها را پرآب کنند و علوفه برای علف خواران مهیا نمایند ، نیمی از آنها می میرند و نیمی دیگر کوچ می کنند . ولی به کجا ؟

مشکل دیگر کلاه قاضی محاصره شدن در میان جاده های پر رفت و آمد ، شهرک های مسکونی ، شهرستان های پرجمعیت ، معادن ، پادگان ها و مناطق نظامی ، شهرک های صنعتی و ... است . راه مهاجرت از علف خواران به خصوص گوسفند وحشی گرفته شده است و فقط دشت های شرقی برای جابه جایی دیگر جانوران مانند آهو باز می ماند که هیچ تضمینی برای زنده ماندن آنها در بیرون از محدوده ی پارک در مواجه با شکارچیان وجود ندارد .

مشکلات به همین جا ختم نمی شود . در سال های اخیر پدیده ی باران اسیدی هم کلاه قاضی را تهدید می کند . تمام آلودگی کارخانه های بزرگ و شهر اصفهان توسط بادهای غالب در آسمان کلاه قاضی قرار می گیرد و علاوه بر تاثیر بر میزان بارش ها ، بارندگی ها را اسیدی می کند تا خاک این منطقه دچار فقر بیشتری گردد . و آنهایی که کلاه قاضی را به عنوان یکی از اولین مناطق تحت حفاظت و نظارت اعلام کردند تصور چنین مشکلاتی برایشان غیر قابل باور بود . از کلاه قاضی آنها نه گوری مانده است و نه یوزی و نه احیانا خرسی . تنها گربه سانی که هنوز زمزمه حضور آن در کلاه قاضی به گوش می رسد پلنگ است که تعداد آن در ابتدای دهه ۸۰ به کمتر از ۵ قلاده رسید و امروزه حدود ۵ یا ۶ سال است گزارش معتبری از حضور پلنگ به گوش نرسیده است . اگر هم ۲ یا ۳ قلاده پلنگ وجود داشته باشد ، با وضعیت جزیره ای منطقه نمی توان امید زیادی به پایداری نسل آنها داشت .

قوچ و میش بسیار کم تعداد است و جمعیت بزهای کوهی سال به سال کمتر می شود . تنها سم دار منطقه که شاهد رشد جمعیت بوده است ، آهوست که آن هم همان طور که گفته شد اگر محیط بانی نباشد ، وضعیت جالبی نخواهد داشت . سه گونه از خانواده ی سگ سانان و یک گونه از کفتارها ( گرگ خاکستری ، شغال طلایی ، روباه قرمز و کفتار راه راه ) در کلاه قاضی زندگی می کنند که گرگ مهم ترین و اصلی ترین جانور شکارچی در این منطقه است که طعمه ی اصلی او را آهو و قوچ و میش و به ندرت پازن تشکیل می دهد .

با این اوصاف پیشوند پارک وحش بیشتر زیبنده ی کلاه قاضی است تا پارک ملی .

و این گنجینه ی طبیعی حال و روز خوشی ندارد به حدی که برخی کارشناسان حفاظت از آن را اتلاف سرمایه می دانند و به شوخی یا به جد ، آزاد اعلام کردن این منطقه را صلاح می دانند .

اگر نیمی از سرمایه و نیرویی که صرف حفاظت از کلاه قاضی شد ، نه از سال ۱۳۵۰ ، بلکه از ۲۰ سال پیش صرف مناطق دیگری از استان مانند نقاط پرارزش شرقی و شمال شرقی ، جنوبی ، غربی و حوزه ی زاگرس می شد ، امروزه حیات وحشی واقعی را در این مناطق شاهد بودیم که دست کم تا ۵۰ سال آینده با مشکلاتی مانند خشک سالی و تخریب مواجه نبودند . و الان کلاه قاضی این معضلات را دارد و فردا نوبت به قمیشلو و موته و مناطق بیابانی و کویری می رسد . البته برخی مناطق مانند موته و عباس آباد نایین همچنان از نظر تنوع زیستی و کیفیت زیستگاه ، در شرایط مطلوبی به سر می برند .

نبود امکانات و بودجه و شرایط دشوار حفاظت در مناطق پرجمعیت و حضور عشایر ، باعث شد مسئولان سازمان در طی این سال ها حفاظت از مناطق کم تراکم از نظر انسانی با رفت و آمد کمتر و نبود عشایر و تفنگ را به مناطق دیگر ترجیح دهند و حاصل این شد که امروز می بینیم . جمعیت پلنگ کلاه قاضی سال به سال کمتر و خرس ها با توله هایشان در ونک سمیرم کشته می شوند . همه می دانند که سرمایه و نیرویی که طی این سال ها صرف حفاظت از کلاه قاضی شده در هیچ کجای استان هزینه نشده است .

 

اما هیچ کدام از اینها دلیل بر این نمی شود که حفاظت از کلاه قاضی برداشته شود یا مناطقی به بهانه های مختلف از آن جدا گردد و سرنوشت شاهکوه را پیدا کنند . کلاه قاضی می تواند با یک مدیریت اصولی علاوه بر پایداری خود ، باعث حفظ تنوع زیستی در دیگر نقاط استان اصفهان شود .

کلاه قاضی می تواند نقشی مانند چیزی که پارک های جنگلی در اروپا دارند را بازی کند و علاوه بر پرورش وحوش برای انتقال به عرصه های طبیعی دیگر که شرایط بهتری دارند ، می تواند به یک شکارگاه خوب نه برای شاهزادگان بلکه در جهت درآمدزایی برای سازمان تبدیل شود .

هر سال افراد زیادی در غالب گروه های طبیعت گردی و کوهنوردی یا به صورت شخصی و آزاد ، از منطقه کلاه قاضی دیدن می کنند که اغلب آنها بدون مجوز وارد این منطقه می شوند که یا دور از چشم محیط بانان وارد پارک می شوند یا با ممانعت آنها برای ورود مواجه شده یا بازگردانده می شوند . می توان مانند دیگر کشورها برای ورود هر نفر به پارک ملی مبلغی تعیین کرد و از برخی سخت گیری ها اجتناب نمود و شرایطی را فراهم آورد که مردم بتوانند حیوانات را به راحتی ببینند . آن زمان مردم ترغیب می شوند که بدون مجوز وارد منطقه نشوند و بتوانند با پرداخت مبلغی به راحتی از جانوران منطقه دیدن کنند . البته این مبالغ دریافتی باید صرف محیط بانان ، حفاظت منطقه و جوامع محلی شود و مازاد آن خرج دیگر مناطق گردد .

اگرچه اصلی ترین بحث ، موضوع مدیریت شکار است . اگر مجوز شکار آهو و پازن در کلاه قاضی با قیمت مناسب و در سایه ی یک طرح کارشناسی فروخته شود ، می تواند هزینه های حفاظت از دیگر مناطق استان را برآورده کند .

بدون شک در سال های گذشته و در حال حاضر علاوه بر علف خواران وحشی و پرندگان معروف ، خرس قهوه ای و پلنگ و کبک دری و دیگر جانوران مهم مناطق جنوبی استان بدون آنکه کسی متوجه شود شکار می شوند . پس بهتر است پازن های کلاه قاضی منبع درآمد برای حفاظت بهتر شوند تا صرف ۲ یا ۳ پلنگ باقی مانده یا گرگ هایی که تبحر کمی در شکار بز کوهی دارند . بزهایی که سال به سال از تعدادشان کاسته می شود و یا به مصرف لاشخوران می رسند یا باکتری ها تجزیه شان می کنند . کلاه قاضی به عنوان یک مثال آورده شد که می تواند درک خوبی از معنی بهره برداری پایدار و اصولی به ما بدهد و این طرح ها را در بسیاری از نقاط دیگر می توان اجرا کرد و پس از دهه های متمادی که مناطق مهم و کم نظیر جنوب و غرب استان اصفهان نادیده گرفته شد ، بالاخره بهانه ی نبود بودجه و نیرو تمام شود و حفاظت قابلی صورت پذیرد . باز تاکید می شود که تمام این فعالیت ها در زیر چتر یک مدیریت شکار خوب و کارشناسانه نه نابودی و چپاول و غارت به سرانجام مطلوب می رسد .

 

اما مدیریت شکار ....

چندی قبل از جناب محمد علی اینانلو مقاله ای در سایت سبزپرس منتشر شد که بحث های زیادی را پدید آورد ( اینجا و اینجا ) . این نوشته ی آتشین که حاوی ایده ها و انتقادات تندی هم بود ، به نوعی تمام حرف جناب اینانلو یکی از بزرگ مردان طبیعت ایران را در بر داشت . بنده نیز با اکثر بخش های این نوشته موافق بودم اما بعضی از مطالب آن را هم نپذیرفتم .

ما هم معتقدیم که گفتگوی صریح و صادقانه با مردم و ارتباط درست و صمیمانه با مطبوعات و رسانه ملی باعث بقای تنوع زیستی می شود .

ما هم اعتقاد داریم قوانین و مقررات سازمان حفاظت محیط زیست باید هرچه زودتر بازنگری و به روز گردد .

ما هم می دانیم که مدیران محیط زیست در اندیشه ی ندادن پروانه ی شکار هستند ولی تفنگ ها هر روز در سراسر کشور و حتی مناطق تحت حفاظت ، شلیک می شوند و می دانیم که در کشورهای اروپایی سالیانه دهها هزار پروانه ی شکار صادر می شود ولی حیات وحششان ذره ای کم نمی شود .

همه ی ما می دانیم که حیوانات در زنجیره ی حیاتی ، در دنیای والت دیسنی نیستند و با صلح و صفا زندگی نمی کنند ؛ آنها مجبورند یکدیگر را بخورند .

ما هم مطلع هستیم که بدون پروانه ها همه ی تروفه های ممتاز را زده اند و شاهد این ادعا سرشماری هر سال حیات وحش است که باید سالیانه حداقل ۳۰ تا ۴۰ درصد افزایش داشته باشد ولی همچنان رقم سال پیش و شاید با اندکی رشد است .

ما هم معتقدیم باید مردم را داخل آدم حساب کرد و قبل از بگیر و ببند باید فرهنگ سازی نمود .

ما هم دوست داریم کاوه ها و سردارزهی ها و امیرخان ها و دره شوری ها و محمودی ها و صدوق ها بر سر کار قرار گیرند و از امثال همدانیان و کهرم و ضیایی و کیابی و دهها تن دیگر باید مشاوره گرفت و تجارب آنها را به کار بست .

ما هم معتقدیم مدیر یا استاد محیط زیستی باید با پوتین های خاکی پشت میز بنشیند یا سر کلاس حاضر شود و مدیریت بی شلیک را توضیح دهد و دیوار به دور خود نکشد .

ما نیز علاقه مندیم سازمان محیط زیست مردمی ترین و دست یافتنی ترین ارگان برای آگاه سازی مردم باشد و مانند زمان شازده ها عمل نکند .

ما هم با ممنوع القلم کردن خبرنگاران متعهد مخالفیم و مطمئن باشید که در خرید پردیسان با آقای اینانلو همکاری خواهیم کرد و مفهوم مشارکت مردمی را نشان خواهیم داد .

ما نیز می دانیم که توجه به اکوتوریسم و گردشگری چه تحولی می تواند در سطح جامعه به خصوص جوامع روستایی و عشایری ایجاد کند و بسیاری از مشکلات را رفع نماید .

ما هم اعتقاد داریم کشتار دسته جمعی و تخریب زیستگاه به هر نوع ، همسان با شکار بیش از حد ، عامل نابودی حیات وحش است .

ما هم می دانیم که محیط زیست مالک مناطق خودش نیست و چوپان و سگ و دام و ماشین های راهسازی از در و دیوار آنها بالا می رود و در حالی که سرمایه و توان حفاظت از مناطق چهارگانه را ندارد ، مناطقی به عنوان شکار ممنوع تعیین می کند که بدون هیچ تغییری در وضع حفاظت از آنها فقط دوستان جناب اینانلو را به این مناطق می کشاند .

و در آخر ما معتقدیم که حرف زدن با مردم و فرهنگ سازی در تمام جامعه ، راه اصلی حفاظت از طبیعت است که در کنار نظارت و قانون کارآمد ثمر خواهد داد .

 

اما ...

بنده با هر کجای این نوشته که موافق باشم با آنجایی که عامل درگیری ها و کشته شدن جوانان این سرزمین را ندادن پروانه ی شکار می دانند ، کاملا مخالفم . جناب اینانلو در بخشی از این نوشته خطاب به مدیران سازمان می فرمایند این ما هستیم که جوانان این سرزمین را به جان هم می اندازیم و رسم خون بس را جاری می کنیم و با تهدید و قلدری و داغ و درفش و بگیر و ببند راه را برای درگیری بین شکارچیان و محیط بانان باز می کنیم .

این حرف کاملا غیر منطقی است . اصلا تصمیمات مدیران و مسئولان از بیخ و بن غلط و اشتباه . آیا یک جانور یا یک ورزش و تفریح !!! آن قدر باارزش و مهم و حیاتی است که در صورت ندادن مجوز برای شکار ، یک نفر به صورت غیر مجاز اقدام به این عمل نماید و وقتی به قول ایشان هم ولایتی و هم وطن این شخص به حکم وظیفه از این عمل غیر مجاز جلوگیری کند ، باید درگیری پیش بیاید و یک نفر کشته شود ؟ خود جناب اینانلو می فرمایند من حاضرم هزار کل و بز و قوچ و میش کشته شوند ولی یک مو از سر امثال عبداله یاری کم نشود . پس چگونه شکارچیان حاضر نیستند دست از یک راس کل و قوچ یا تعدادی کبک و تیهو بردارند و از این درگیری ها جلوگیری کنند ؟ آیا شکار آن هم در شرایط فعلی آن قدر اهمیت دارد که باید محدودیت ها و هنجارها ( هر چند ظالمانه ) را زیر پا گذاشت و با جان خود و دیگران بازی کرد ؟ بر فرض که یک سازمان حق شما را گرفته است ( که در واقع این طور نیست ) . آیا باید با یک عمل غیر عقلانی سبب درگیری بین خود و ماموران متعهد شوند ؟ آیا بدون این شکار زندگی آنها نمی گذرد یا با خلل مواجه می شود ؟

در بسیاری از کشورها قانون به درست یا به غلط ، از برخی اعمال جلوگیری می کند و یا شرایط انجام بعضی کارها وجود ندارد . آیا باید به خاطر شکستن این سدها جان خود و دیگران را به خطر انداخت ؟ چندی قبل تصاویری از خبر یکی از شبکه های تلویزیون پخش می شد که نشان می داد یک عده جوان موتورسوار در یک بزرگراه پرتردد در خلاف جهت مسیر به انجام عملیات آکروبات !!! و رفتارهای خطرناک اقدام می کردند که بی شباهت به خودکشی نبود . هنگامی که از یکی از آنان سوال شد چرا اینجا و در این شرایط این رفتار را انجام می دهید گفت چون پیست موتورسواری نداریم !!! واقعا استدلال جالبی است . یعنی به دلیل نداشتن پیست موتورسواری ، ما مجاز می شویم با جان خود و دیگران بازی کنیم و اقدام به انجام کارهایی کنیم که مایه ی سرافکندگی و مضحکه است .

خیلی ها در این سرزمین به کارهایی علاقه دارند که مانند شکار نیز نه تخریبگر است و نه خون ریزانه . اما به دلیل یک سری قوانین یا شرایط نمی توانند آن را انجام دهند . آیا به نظر شما باید به خاطر آن کشت و کشتار راه بیاندازند ؟

در طی این سال ها ماموران زیادی از سازمان منابع طبیعی و جنگل داری شهید شده اند که آخرین آنها همین ماه گذشته با ضربات چاقو به شهادت رسید . پس بفرمایید مجوز قطع درختان جنگل ها و مراتع و حضور همیشگی و بی قید و شرط دام در تمام مراتع کشور را صادر بفرمایند تا کسی کشته نشود !!!

 

در جایی نوشته اند شکارچی کشته شده که به هر روی از جوانان این کشور بوده ، جریمه شان کشته شدن نبوده است . در این میان یک سوال برای من پیش آمد .

آیا عبداله یاری از جوانان این سرزمین است یا قاتل او ؟ آیا اسعد فرزند این آب و خاک است یا شخصی که توسط او و بدون عمد کشته شده است ؟ شهید شاهکوه محله از شیر مردان این کشور بوده و است یا آن شکارچی که گفته بود حق کسانی که می خواهند جلودار شکار شوند همین است ؟ صدها محیط بان و جنگل بان شهید و مجروح فرزندان این کشورند یا آنهایی که این بلاها را بر سر این حافظان بی ادعا آورده اند و طعنه و تهمت و تهدیدشان روز به روز بیشتر می شود ؟

نه جناب اینانلو ، این رسم جوان این مملکت نیست . مطمئنا جریمه ی این افراد مردن نبوده است اما پاداش محیط بانان این سرزمین هم این چیزی نیست که امروزه شکارچیان برای آنها رقم زده اند . از قدیم هم گفته اند در دعوا حلوا تقسیم نمی کنند . خود جناب اینانلو بهتر از من می دانند که تا وقتی متخلفان شروع به تیراندازی نکنند محیط بانان دست به اسلحه نخواهند برد . آیا واقعا رهایی از جریمه های قانونی که همه می دانند چه مقدار بی ارزش و بی اثر است آن قدر مهم است که باید جان دیگران را بازیچه قرار داد ؟

عبداله یاری که چشمان فرزندش جناب اینانلو را آتش زد ، چگونه به شهادت رسید ؟ مگر نه اینکه شکارچی به قول ایشان جوان این سرزمین از فاصله ای نزدیک و در حالی که یاری به سمت آنها می رفت ، او را هدف گرفت ؟ آیا این فرد که این چنین مردان برومند این کشور را به خاک می اندازد لایق گرفتن پسوند ایرانی است ؟

 

در جایی دیگر گفته شده بود هرجا شکارچی مجاز گشت می زند شکارچی غیر مجاز می گریزد . درباره این موضوع حرفی نمی توان زد ولی امیدواریم مدرکی قابل قبول برای این ادعا ( به غیر از تجربه ) ارائه شود تا ما هم قانع شویم .

 

جناب اینانلو در بخش دیگر سخت گیری های قانونی را ( البته اگر بتوان به این مجازات ها سخت گیری گفت ! ) باعث ایجاد لجبازی می دانند و می فرمایند بگیر و ببندهای سخت گیرانه منجر به شکار عقاب و دلیجه و به قتل محیط بان ختم می شود و می فرمایند اینها را به حساب بی شعوری و بی فرهنگی نگذارید . یعنی جوانان و فرزندان این کشور به تلافی قوانین به قول شما نادرست ، عقاب و دلیجه را بی جهت شکار می کنند و اگر صبرشان لبریز شد ، محیط بان ها را هم می کشند و بنده نمی دانم از کی تا به حالا به جای انتقاد و مقابله با مسئولان بی کفایت ، عقده خالی کردن بر سر عقاب و محیط بان راه و رسم اعتراض شده است . این چه چیز می تواند باشد به جز بی شعوری و بی فرهنگی ؟ و در ادامه نیز نقل می کنند پلیس راهنمایی در کنار آموزش ها و فرهنگ سازی هایش جریمه های خود را هم بالا برده و این کار درستی است . پس این حرف که دوتا شد !!!

یک مثال :

در سایه همان مدیریت قربان چشمت بروم که جناب اینانلو گفته بودند ( البته به بزرگی که این جمله را گفته اند برنخورد ) یک نفر پس از چند بار دستگیری به دلیل شکار غیر مجاز و با داشتن سابقه ی شرارت ، با تفنگ بی جواز خود دوباره آزادانه به عرصه های طبیعی بازگردانده می شود و فاجعه ی سلاخی خرس و توله هایش را رقم می زند که آن قدر فجیع بود که پس از سالیان سال توجه رسانه ها را به خود جلب کرد و دوباره فرزندان این سرزمین را تروریست و آشوبگر جلوه داد .

 

مطمئن باشید اجرای اصل ۴۴ که به گفته ی جناب اینانلو ، اساسی ترین راه نجات محیط بانان از کشته شدن است و سپردن کار مردم به مردم و به وجود آوردن حس مالکیت و تعلق خاطر در آنها هم ، نمی تواند چندان از گرفتاری هایی نظیر حمله و درگیری شکارچیان با محیط بانان جلوگیری کند و سخت است باور کردن این موضوع که افرادی بدون هیچ امیدی برای افزایش پولشان ، آن را در راه حفاظت از طبیعت بکار بگیرند .

ما مشکلات زیادی در راه واگذاری حفاظت به بخش خصوصی داریم . متاسفانه قانون از محیط بانان سازمان حمایت نمی کند چه برسد به بخش خصوصی . که می دانیم یکی از مشکلات محیط بانان در انتظار حکم دادگاه ، شرکتی بودن آنها و نداشتن مجوز حمل اسلحه است . و چقدر تضمین می دهید که با ورود بخش خصوصی درگیری ها کمتر شود و طبیعت و حیات وحش پویاتر و بهتر از گذشته به زیست خود ادامه دهند و سر و کله ی یک عده افراد سودجو و فرصت طلب پیدا نشود ؟!

 

جناب اینانلو از سهم نسل حاضر و مدیریت شکار در دیگر مناطق دنیا صحبت کرده بودند . ما باید نگاهی به بهره برداری نسل های گذشته ی خود بیاندازیم و با توجه به آن ، سهم یک نسل را تعیین کنیم . مطمئن باشید اگر اوضاع حیات وحش ایران مانند یک قرن یا نیم قرن گذشته بود بسیاری از کسانی که امروز در جبهه ی مخالفان شکار هستند به جرگه ی شکارچیان می پیوستند . ما به هیچ عنوان نمی توانیم خود را با کشورهای اروپایی و آمریکایی و یا حتی همسایگان خود مقایسه کنیم . اینجا ایران است و همان طور که خود جناب اینانلو فرمودند با چندین قومیت و زبان مختلف و فرهنگی متفاوت با تمام نقاط دنیا . در برخی شهرهای آمریکا گوزن های غول پیکر با شاخ های عظیم شان در خیابان ها قدم می زنند و اتومبیل ها منتظر می مانند تا آنها از میان جاده عبور کنند . اما همان پازن های کلاه قاضی که از فرط تشنگی و گرسنگی به پارک های شهر بهارستان هجوم آورده بودند با مهمان نوازی تفنگ بدستان پذیرایی شدند .

 

همه ی کارشناسان می دانند که حیات وحش ما جواب گوی تمام شکارچیان نیست . پس در هر صورت عده ای باقی می مانند و با این وجود همچنان درگیری ها ادامه پیدا می کند . نکته ی دیگر اینجاست که یکی از بهترین درآمدزایی ها برای حفاظت طبیعت ، فروش پروانه ی شکار به شکارچیان خارجی است که مطمئن باشید شکارچی محلی و بومی فقط تماشاگر شکار یک اجنبی نمی ماند و اگر فکر کند که مالک منطقه است و تعلق خاطر به آن پیدا کند آن وقت حتی به مردمان چهار روستا بالاتر اجازه ی ورود نمی دهد ( که همین امروزه هم چنین شرایطی وجود دارد ) چه برسد به اینکه ببیند یک خارجی در ملک او شکار می کند و فقط او را از آوردن دام هایش منع می کنند . اگر هم عوایدی برایش داشته باشد مطمئنا در روز می گیرد و در شب شکار می کند . متاسفانه امروزه اکثر شکارها در ایران نه برای سود و گوشت که برای تفریح است . اکثر شکارچیان علاقه به تعقیب و گریز ، نشانه گیری و زدن جانور را دارند تا چشیدن گوشت آن و حاضرند مبالغ زیادی را صرف کنند و سختی های زیادی را به جان بخرند تا به اصطلاح از این تفریح لذت ببرند . که اگر فقط بحث گوشت بود می شد با سایت های پرورش این مشکل را بر طرف کرد . در این کشور تفنگ های میلیونی به سمت کبک و تیهو نشانه می رود . پس نه بحث پول است و نه گوشت . بحث یک لذت و تفریح کاذب است . و همین فرد که حاضر است مبالغ زیادی برای این کار خرج کند ، وقتی بحث پرداخت آن به سازمان محیط زیست و کسب مجوز پیش می آید ، در نقش مالک منطقه و ملک آبا و اجدادی اش ظاهر می شود و در مناطق تحت حفاظت به صورت غیر قانونی شکار می کند و مناطق آزاد یا شکار ممنوع را غارت می کند .

اصولا بحث شکار غیر مجاز از جایی شروع می شود که فرد شکارچی همان مبلغ اندک پروانه را ندارد یا دوست ندارد بدهد . و تا وقتی که مبالغ پروانه های شکار در کشور این قدر پایین است راه به جایی نخواهیم برد . در حال حاضر بسیاری از کارشناسانی که موافق شکار هستند ، با فروش پروانه های شکار به شکل فعلی مشکل دارند و آن هم به دو دلیل است ؛ ابتدا مبلغ بسیار پایین پروانه ها و دوم صرف نشدن همین مبالغ اندک در راه حفظ طبیعت .

امروزه تورهای شکار و طبیعت گردی در مناطق چهارگانه ی محیط زیست اجرا می شود که درآمد آن ها فقط و فقط به جیب شرکت ها و موسسات و گروه ها ریخته می شود و نه محیط بان ، نه شکارچی ، نه چوپان و نه مردم بومی هیچ سودی دریافت نمی کنند . و نتیجه ی تمام این مسائل ، درگیری و دعوا بین شکارچی خارجی و شکارچی داخلی و محیط بان و چوپان و اهالی محلی و هزاران مالک دیگر خواهد بود .

 

در بخشی از مقاله ی جناب اینانلو که تعجب بنده را هم برانگیخت ، قیاس ارزش گاو و مرغ و گوسفند با گوزن و قوچ و کبک بود . اگر واقعا فرقی بین دام و طیور خانگی با وحوش وجود ندارد ، جناب اینانلو سال های سال وقت و سرمایه خود را بدون جهت برای مستندسازی از حیات وحش صرف کردند و می توانستند با هزینه و رنج بسیار بسیار کمتر از گاو و گوسفند مستند بسازند . درست است که گوشت با گوشت فرقی ندارد ( که البته شرایط ممکن است این قضیه را کاملا تغییر دهد ) و اتفاقا گوشت وحوش لذیذتر از حیوانات خانگی است اما همین تفاوت است که باعث فرق بین وحوش با دام های اهلی می شود . مطمئنا اکثر مردم علاقه داشته اند و دارند که از گوشت وحوش هم استفاده کنند اما امروزه که تعداد آنان به این حد کم شده است و دام و طیور اهلی در دسترس است ، می توانند قید لذت گوشت آنان را بزنند . اگر فرقی بین این جانوران ( یا به قول ایشان گوشت آنها ) نیست چرا برای دام و طیور خانگی مجامع بین المللی حفاظت تشکیل نمی شود و سالیانه هزاران دلار برای حمایت و حفاظت از نسل آنها اختصاص داده نمی شود ؟ در ضمن مقوله ی ذبح با مقوله ی شکار کاملا متفاوت است . در مراسم حج ذبح واجب است ولی شکار مطلقا حرام . این مثال تفاوت بارز این دو مقوله را آشکار می سازد .

 

در جایی دیگر ایشان می فرمایند پیچیدگی های طبیعت خداوندی بسیار است که بشر حتی به یک هزارم آن هم نرسیده است و همین پیچیدگی ها باعث انتقال ژن قوی می شود . اما به یکباره ورق برمی گردد و دستگاه خلقت که سالیان سال قبل از انسان به تکامل خود ادامه داده است ، عبث می شود و به انسان نیاز پیدا می کند تا آن را هرس نماید . و حیف است در فضای جدا از والت دیسنی که حیوانات باید و مجبورند یکدیگر را بخورند و پلنگ و عقاب و گرگ و شغال هویج نمی خورند ، جانور پیر طعمه ی آنها شود !!!

ما هم معتقدیم حیات وحش فضای صلح و دوستی نیست و همین است که باعث می شود پلنگ و گرگ در نتیجه ی نبود پازن و قوچ ، به دام های انسان و حتی خود انسان حمله کنند . اگر جوان ترهای یک گونه قدرت برکناری پیر فرتوت و ضعیف و نابینای خود را ندارند ، پس معلوم می شود به اندازه ی آن پیر قوی نیستند . البته این ادعاها باید به شکل علمی ثابت شود . مثلا در مکانی مانند کلاه قاضی که پلنگ ندارد ( فعلا ندارد ) و مشکلاتی مانند جزیره ای شدن و خشک سالی فشار می آورد ، می توان چنین فرضیه ای را مطرح کرد و با توجه به شرایط موجود که سال به سال پازن ها کمتر می شوند ، شرایط شکار آنها را فراهم آورد . اما نه در زیستگاه هایی که متصل است و جانوران گوشت خوار حضور پررنگی دارند .

 

همه می دانند که علت اصلی انقراض شیر ایرانی و ببر مازندران ، شکار و صید بیش از حد آنها بود . درست است که تخریب زیستگاه هم موثر بوده است اما نه آن اندازه که شکار باعث کشتار دسته جمعی آنها می شد . گفته ی شکارچیان که عامل اصلی کاهش وحوش را تنها تخریب زیستگاه می دانند ، منطقی نیست . اصلا تا دو دهه ی پیش کشور ما چقدر صنعتی و پیشرفته بود و چه میزان تخریب وجود داشت که آن را عامل کاهش تعداد جانوران بدانیم . البته کسی منکر این نیست که تخریب زیستگاه به هر طریق یکی از ۲ عامل اصلی تهدید کننده ی نسل جانوران است و باید با آن به طور جدی مقابله کرد .

هم جناب اینانلو و هم دیگر کارشناسان می دانند که اگر از یک قرن یا دست کم نیم قرن پیش ، شکارچیان و مردم از قواعد معنوی و دیرین شکار سرپیچی نمی کردند امروزه نه هیچ جانوری منقرض شده بود و نه جمعیت وحوش تا این حد کاهش پیدا کرده بود . برای امثال بنده که با فضای طبیعت و حیات وحش دهه ی ۸۰ آشنایی داریم ، تصور حضور آن تعداد جانور در دهه ی ۴۰ و ابتدای دهه ی ۵۰ به مانند رویاست تا واقعیت .

در بین سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ که کشور درگیر انقلاب و جنگ بوده است و بالطبع توجهات به حفاظت از محیط زیست به کم ترین میزان خود رسیده بود ، جوانان و دلیران این آب و خاک !!! از فرصت بدست آمده استفاده کردند و تا دیدند کسی به کسی نیست و تفنگ مانند نقل و نبات همه جا پخش است ، به جان حیات وحش این سرزمین افتادند تا به حدی که حیات وحشی را که در دهه ی ۵۰ کمترین دغدغه برای ادامه ی حیات آن بود ، تا سر حد انقراض ( یا حتی انقراض ، کسی چه می داند ؟! ) پیش بردند . می دانیم که معادن و راه ها و پادگان ها و دامداران و دیگر تخریب گران هم در این چپاول شریک بودند اما غلط نیست اگر بگوییم دو سوم تخریب به دست شکارچیان انجام گرفت .

حالا یک نفر بگوید نام اینها را چه باید گذاشت ؟ شکارچی ؟ شکارکش ؟ جوانان برومند ؟ فرزندان این سرزمین ؟ تخریب گر ؟ یا نه ، افرادی که ندادن مجوز شکار باعث شکل گیری آنها شد .

و دوستان جناب اینانلو که همیشه خود را تنها حامیان و حافظان واقعی طبیعت و حیات وحش ایران می دانند ( یعنی ۱۱۳ محیط بان شهید کشک !!! ) تا توانستند در آن سالها غارت کردند و همچنان به غارت خود ادامه می دهند بدون آنکه هزینه های این ثروت ملی را پرداخت کنند .

و یک لاشه ی نیمه جان از طبیعت ایران باقی مانده است که امروزه هزاران مدعی و پدر و مادر دارد و به قول خود آقای اینانلو ، ما آخرین نسلی هستیم که می توانیم طبیعت ایران را حفظ کنیم . داشت یادم می رفت ، پس سهم نسل حاضر چه می شود ؟!

 

ما با شکارچیانی که از قدیم الایام به قوانین سنتی شکار پایبند بودند مشکلی نداریم و همکاری هم می کنیم . آنهایی که خارج از فصل شکار به شکار نمی روند . آنهایی که از شکار ماده های باردار خودداری می کنند . آنهایی که از کشتار دسته جمعی جلوگیری می کنند . آنهایی که شکار را نه برای لذت و تفریح ، بلکه برای حفظ و حراست از طبیعت ، شناخت بیشتر آن و سنجش شرایط زیستگاه انجام می دهند . آنهایی که در مناطق شکار ممنوع شکار نمی کنند و از شکار دیگران در این مناطق هم جلوگیری می کنند ( به عقیده ی بنده شکار در مناطق چهارگانه ، منصفانه تر از شکار در مناطق آزاد یا شکار ممنوع است ) . آنهایی که اگر بدانند جمعیت یک جانور در منطقه ی شکار آنها کم شده است ، از شکار آن یا طعمه های آن خودداری می کنند . آنهایی که از تخریب زیستگاه جلوگیری نموده و به بهبود شرایط زیستگاه کمک می کنند . آنهایی که برای تفریح یا نشانه گیری جانوران را مورد هدف قرار نمی دهند و از شکار جانوران گوشت خوار و راس هرم غذایی خودداری می کنند . آنهایی که اگر دریابند شرایط منطقه مطلوب نیست ، حتی تا چندین سال شکار را کنار می گذارند تا دوباره وضعیت مطلوب شود . آنهایی که رابطه ی خوبی با مردم بومی و شکارچیان دیگر دارند و آگاه سازی و فرهنگ سازی را از یاد نمی برند . و اگر بخواهیم از منش شکار بگوییم تا چند صفحه ی دیگر مطلب هست .

حالا چند درصد از دوستان جناب اینانلو به این موارد معتقدند و آن را انجام می دهند . ۱۰ درصد ؟ ۵ درصد ؟ ۱ درصد ؟ اصلا داریم ؟!

اگر شکارچیان چه دیروز و چه امروز معتقد به قوانین سنتی شکار بودند حتی اگر هزینه های شکار خود را نمی پرداختند امروزه حیات وحش چنین وضعیتی نداشت . و نه جانوری منقرض می شد و نه میزان وحوش در دهه ی ۵۰ به افسانه بدل می گشت . اما فرزندان این کشور ! تا فرصتی برایشان پیش آمد و حفاظت ها کمرنگ می شد غارت را آغاز می کردند و وقتی حفاظت به میان آمد ، حاضرند هم ولایتی و هم وطن خود را از میان بردارند تا به هدفشان برسند .

امروزه دوستان جناب اینانلو حتی از دایره ی انسانیت خارج شده و غیر از اینکه به قوانین شکار اهمیت نمی دهند ، ماده های باردار را هدف قرار می دهند ، طعمه های سمی در مناطق پخش می کنند ، ماهیان را با برق و مواد شیمیایی صید می کنند و دهها روش کشتار دیگر که نامش را شکار می گذارند . آنها برای تفریح و شوخی از کشتن هیچ حیوانی دریغ نمی کنند و پلنگ و گرگ و خرس را با جواز جلوگیری از حمله به دام سلاخی می کنند .

دست کم در سال های قبل اگر یک جانور دارای فرزند را می کشتند ، فرزندان آن را به باغ وحش و سیرک می دادند و پول می گرفتند یا به وکیلی ، وزیری یا سفیری پیشکش می کردند . اما امروزه یا شکم توله ها را پاره می کنند یا از فاصله ۵ متری پیشانی شان را نشانه می روند . و آخرین نشان افتخار آنها هم کشتار ۲ شوکای ماده ی باردار می باشد که نسلشان به شدت در معرض خطر است . کسی که فرهنگ محیط زیستی دارد و هدفش حراست از طبیعت است ، هیچ گاه به خاطر لج بازی طبیعت را نابود نمی کند .

 

اگر جناب اینانلو در طی این سال ها در مقابل این همه نصیحت به مسئولان و روزنامه نگاران و دانشجویان و مخالفان شکار کمی هم شکارچیان را نصیحت می کردند و آنها را از شکارهای ددمنشانه نهی می فرمودند و برای آنها الگوهایی مانند کاوه که به قول خود ایشان از شکارچی گری به حراست آمده بود یا اسکندر فیروز را مثال می زدند شاید اثرگذارتر می بود .

بنده به شخصه علاقه وافری به جناب اینانلو ( به خصوص کاراکتر ایشان ) دارم و بدون شک همه اذعان دارند که ایشان اولین فردی بودند که فرهنگ سازی در حوزه ی محیط زیست را از یک رسانه فراگیر آغاز کردند . مطمئنا اگر ایشان و امثال این طبیعت مرد ، جایی در مسئولیت های سازمان محیط زیست داشتند ، وضعیت بهتر می بود . مخالفت با عقاید یک فرد یا اظهار نظری مغایر با صحبت های یک نفر ، به مثابه ی نفی آن شخص و نشان دادن عقاید نادرست آن نیست . امثال بنده و جناب اینانلو تنها یک هدف داریم و آن هم حفظ طبیعت و حیات وحش ایران است . و می توانیم با گفتگو و ابراز عقاید ، اشتباهات یکدیگر را برطرف کنیم .

در شرایط فعلی اگر نگوییم تمامی شکارها ، ۸۰ تا ۹۰ درصد شکارهایی که در کشور ما انجام می گیرد حرام است . و اگر از منظر دینی هم به آن نگاه نکنیم ، گرفتن جان یک جاندار که خداوند به او عطا نموده است و از کودکی به ما آموخته اند جان دارد و جان شیرینش خوش است ، برای لذت و تفریح و بدون نیاز کاری ناپسندانه است . و زمانی اوضاع بدتر می شود که کشتن این جانور به انقراض نسل او یا دیگر جانوران کمک کند و هزینه ی این شکار که یک سرمایه ی ملی است پرداخت نشود .

 

به هر روی شکار ، روزانه و به دفعات زیاد در این سرزمین انجام می گیرد . ما هم موافق آن هستیم که این عمل در سایه ی یک مدیریت درست انجام گیرد و قیمت آن به درستی و منصفانه تعیین شود و کمک خواهیم کرد اگر درآمد حاصل از شکار صرف رفاه بیشتر محیط بان و شکارچی محلی و چوپان و اهالی بومی شود .

البته تا وقتی که قانون بازدارنده ای نباشد ، تمام این صحبت ها به پشیزی نمی ارزد .

پی نوشت :

این مطلب حدود ۲ ماه پیش تنظیم شده است .

منبع مطالب کلاه قاضی : وبلاگ پلنگ زخمی ( کلاه قاضی زیر تیغ )

دشت آستانه دهاقان

( منطقه ی شکار ممنوع دشتک دهاقان ، نمای کوه های زاگرس مرکزی ، زمستان ۱۳۹۱ )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دستان علوی  |